کوچ پرستو

دلم تنگ است

گرفته از اینهمه روزمره گی

از این همه کار

از این همه گرفتاری

دلم می خواهد بزرگتر شوم

دلم می خواهد بزرگ بزرگ شوم

دلم می خواهد دلم بزرگ شود آن قدر که جا داشته باشد برای همه غم هایی که خالی شدنی نیستند از این دل لعنتی

دلم می خواهد همه مردم روراست باشند

دل ها مهربانتر باشند

همه به دنبال یک هدف واهی در زندگی نباشند

دلم

دلم می خواهد دل های خسته قوت یابند

دلم می خواهد سکوت های تلخ بشکند

دلم تنگ است

دلم برای کودکی ام تنگ است

دلم برای زندگی کردن تنگ شده

دلم برای بی هوا راه رفتن و دویدن و تکیه بر الله تنگ شده

دلم برای روزهای بی دغدغه و بی استرس تنگ شده

دلم خیلی خیلی تنگ شده

برای خدا

برای مهربانی هایش و شانه های نرم خدا

برای آغوش همیشه بازش که حتی به بنده های گنهکارش هم باز بود

خداااااااااااااااااااااااا

دلم گرفته و سخت تنگ است

دلم دارد می ترکد

بغض دارم

بغض دارد خفه ام می کند

بغضی که نشان از طوفانی سهمگین دارد و مقدمه ای است بر بارشی بی وقفه و شدید

دلم

دلم برای دلم می سوزد

دلم برای دردهای دلم می سوزد

برای خودم که بهش اهمیت نمی دهم

برای خودم که سوختم و می سوزم...

خدایا به فریادم برس که تو فریاد رس دردمندانی خداااااااا

..

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392ساعت 13:24 توسط مجنون|

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی یا خدایی میهمانم ک

نکه من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.

بجو مارا تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم،

اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟

رها کن ان خدای دورآن نامهربان معبود.آن مخلوق خود رااین منم پروردگار مهربانت.

خالقت اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی

 به پیش آور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن

.بدان آغوش من باز اس

تقسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

تورا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد

 "کیوان شاهبداغی"

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 16:57 توسط مجنون|

سبدی هست در اندیشه من

که پر از گل بدهم هدیه به تو

غافل از آنکه تو خود ناب تری

یک جهان گل بخورد غبطه ی تو ....

روزت مبارک مادرم.

 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 21:35 توسط مجنون|


آخرين مطالب
»
»
» تقدیم به مادر عزیزم ...
»
» حرف دل...
»
» راز این جهان ...
» نیا باران ...
» خدا کند که بدانی...
» تماشای طبیعتت بهترین هدیه است برای متولد شدنم....!!

Design By : Pichak